تبليغاتX
کجا ایستاده ای
همیشه با هر حادثه ای می گیم : اوضاع خرابه . این بار واقعآ خرابه.

بازم باید گفت :....

از  همه اینها که بگزریم دلزدگی مردمی که دورو برمونن رو مخ آدم میره . وقتی خودتم یکی از اونهایی  شدی که زمانی از حرکت دم می زدی دنبال تغییر بودی. کم کم فکر کردی: با حوصله شدی و منطقی تر داری جلو میری و دیگه دنبال تغییر آنی نیستی؟ ولی آخرش به همون جایی داری می رسی که بقیه...

کشورت تیکه تیکه به [...] رفت. دانشگاه ها نابود شدن.رأیت؟اوضاع مالی. مردم.خودت. خودم .  همه به [...]رفتیم.

اوضاع سیاسی که مدت هاست جای بحث نداره:

"عمادالديِن باقيِ به اويِن بر‌ميِ‌گردد؛ احکام سه دانشجويِ مظلوم اميِرکبيِر، تايِيِد ميِ‌شود؛ مراسم ‏بزرگداشت دکتر سحابيِ اجازه‌يِ برگزاريِ نميِ‌يِابد؛ و اجرايِ حکم هاديِ قابل، عمليِاتيِ ميِ‌شود؛ "

کافیه یه دور خبرگزاریها رو بگردی .اگه اونا هم حوصله ای برا کار داشته باشن که دیگه کمتر می بینیم.

امسال دوباره باید گفت دیگه از این بدتر ممکن نیست؟

زن خونه داری که زنبیلش  با پولِ  قبل از عید دیگه نصفه هم نمیشه .

استادی که دیگه نیست.

دانشجوهای خسته تر  که  بی دغدغه میشن.

کارمند بی مزد و سر افکنده.

رأی های بی اهمیت ما.

زندگی بیمزمون.

گشت های  ارشاد که دوباره از راه می رسن واحساس تحقیر.

از همه بدتر گاهی حرف یه هم وطنه که آدمو داغون می کنه اونایی که هنوز نمی فهمن."اشتباه نکنین داغ دل نیست همه میدونیم"

خوب اوضاعِ همهچیمون اینجوریه.

ولی همه واقعن خستن نمیدونیم کی زنگ تفریحمون میرسه؟!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط علی فولاد |

ناله که هیچ

فریاد هم راه به جایی ندارد .

نعره بزن با این گلوی دریده

با این لبهایی که دیگر به خنده باز نخواهد شد.

دیگر سپیده نیست ؟

بهار رفت ؟

نفس برید؟

 هنوز گر حتی چنین نیست.

 چنان نعره کن که خاموشی رسوا شود.

خاموشی تو!  خاموشی تو!   خاموشی تو! 

آن  را که بر تو گذشت رسوا کن

ـ تا خود رسوا گر خویش باشی

نه تاریخی که اکنونش به زنده ی ما رحم نمکند چه رسد به ...

شاید این نفس را دیگر 

                            فرصت بر آمدن ندادند

پس این نهایت را به نعره گلوله ای کن بر اندام آن همه خاموشی...

 

همه دلشان گرفته برای آزاد نفس کشیدن

به یاد می آورم دوره ی راهنمایی زمانی که معلم کلمه ی FREEDOM را برایمان ترجمه کرد  و طنین لذت بخش آن را .

آه احساس بسیار بسیار دور آن لحظه .

چیزی که شاید از دست داده ام-برای همیشه- و از دست داده ایم.

آنقدر نگفتیم و شنیدیم هر درشتی را از هر ریزی که:نعره رهایی انسانی که بند را نم خواهد

 سرباز پارسی شد قاتل و شکنجه گر پارسیان

حاکم ایران زمین شد از تبار ضحاکان

و هموطنان ...

آیا وطنی مانده؟اگر وطنی مانده؟

و آزادی شاید آخرین چیزی است که حتی به آن هم نمی اندیشیم.

هر آنچه بر ما رفت خود روا داشتیم ولی فرزندان ما اگر باشند آیا بر ما می بخشند ؟

من از روزی می ترسم که آموزگار فرزندم دیگر کلمه ی آزادی را برایش معنی نکندچون جزایش مرگ است و او می خواهد زنده بماند           (هه زنده) ...

آیا فرزند نداشته ام مرا خواهد بخشید...!

بهار۱۳۸۶

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط علی فولاد |

دوباره گرم شدم ، وبا« سقوط »...

پس ازآنهمه فروپاشي آنهمه دوري آنهمه درد و آنهمه درس؛ 

دوباره به جريان مي افتم .

حرارتي كه خواندن هر داستان درونت را مي پيمايد .

با « دو دنيا » فوران مي كنم نقش هر داستان را مي شود بر چهره ام خواند.

وسوسه ي پي سپاري ِ خط به خطش وبا لذت نوشيدن آن .

آن قَدَر هر داستان شكوفايم مي كند كه جرأت آغازي ديگر را ندارم؛

رخوتناك مستي هريكم كه مي ترسم در آن ديگري نباشد.

هر روز دنيايي نو مي آيد و هر داستان پيش از آغازدولابچه اي در بسته است كه وسوسه مي كند.

با هر آغاز مي داني پاياني هست و نمي خواهي؛اما سرخوش از آنكه نهايتي نيست.

« گلي ترقي » دست مرا گرفته و با خود به دنيايي مي بَرد كه سالي چند پيش ترك گلشيري مي برد وزماني قصه هاي آن عمه ي پير و مهربان پدرم.

دنيايي كه هيچ كدام ديگري نيست  ولي هر كدام لذتي شورانگيز دارد ، آن چه هنوز در صداي  « شهيار » مي شنوم ، در فكر « سعيد »م باز مي يابم  و شور آن دم كه از دنيا مي بُرم ، مرا سرشار مي كند.

و شادم كه به لذت پيروزي باز گشته ام : آن چه در  دم  مي يابم رها كردني نيست.

 و روزهايي در پيش روست كه بايد هيمه ي آينده اي دور را روشن كند.

و هر چه هست وسوسه اي است شگرف.

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط علی فولاد |

به دوستم نيا

براي يك حس گم شده: مثل «حس گمشدگي»

شايد درباره ي نوشته ي تو نباشد اما...

آدم ها دارند روز به روز به هم نزديك تر مي شوند گروه گروه .

مي توني همه آدم هارو توي چند دسته كلي جا بدي مي توني حتي يه خط بكشي اين ور يا اون و؛اول فكر ميكردم فقط يه انتخاب يا يه تقسيم بندي خودخواهانه است و لي راه گريزي نيست .

ما در مقابل سؤال هامون چي كار مي تونيم بكنيم در مقابل چيزهايي كه تو ذهن ما وخيلي هاي ديگه مي گذره اگر طبيعت ديگه آتش شوقي روشن نمي كنه براي اينه كه مرده؟

براي اينه كه ناتوان شده ؟

شايد خدانمرده،اين طبيعته كه ازكنترل خودش هم خارج شده و سردرگمه مثل انسان ها ما هم روي خدا تأ ثير گذاشتيم .خدا هم يه مرده ي متحركه يه حركت اجباري به سوي تباهي ابدي طبيعت روبا تمام اجزاش مي بلعه.

ولي اين هيچ مسئله اي رو حل نمي كنه همه ي سؤال ها بي جواب مونده و ما داريم با اين سيل  فنا مي ريم  گزيري وجود نداره اين ور خطي ها با اون وري ها باهم  فرو مي رن تنها بعضي ها  دارند دست وپاي بيهوده مي زنن توي باتلاقي كه بيشتر به نهايتش نزديك مي شن.

تنها چيزي كه مي تونه لذت درك رو داشته باشه چاي تلخيه كه مي بلعم  و دود توتون كه فرو ميدم و لذت تكرار اين هجاها كه :«خدامرده؟ ... در دوردست ترين جاي جهان.»

وآيا مي شه سؤال هاي بي جواب رو رها كرد وخداي ديگري ساخت.

 شايد با عشق...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 0 قبل از ظهر توسط علی فولاد |

 

توی اتاقم نشسته بودم .زمان نبود.فقط مشغول بودم،رسم می کشیدم-تمرین های نقشه کشی صنعتی-.مکان گم شد.نور رفت.نفسم به شماره...

رسم ها نبود.

هیچ نبود جز من ، و حس بدی که نزدیک می شد. بد بود ولی آشنا، جایی در گذشته: ولی زمان معنا نداشت.

اما نفسش را مثل تیغ روی زبانم می چشیدم .

نور نبود هیچ رنگی وجود نداشت. حتی سیاهی در حفره ای فرو می رفت ومن هم.

در آستانه ی فریاد بودم :صدا وجود نداشت.

خانواده ام!

برای آن ها بود یا از ترس... از حفره بیرون غلطیدم.

پاهایم فلج بود .

بی نیرویی از اتاق خارج شدم از کنار آشپز خانه که رد می شدم مادرم هم چون من بود. نفسش به سختی ولی به دنبال من آمد.

از پذیرایی نوری می تابید پدرم همیشه آنجا کتاب می خواند.نور، سنگینی بی حسی سوزن دندانپزشک روی زبانم را داشت نیمی از وجودم مرده بود. مثل ماهی،خودم را روی زمین خشک می کشیدم.

از در پذیرایی سگ ها با بند هایی پدرم را از ما می گرفتندبه بالای حیاط جایی که آسمان نبود.

هیچ نیرویی جز ترس و نبود، حکومت نمی کرد به زوری میرا نزدیک شدیم.

قالبم در آخرین لحظات سرریز شدن بود.

سگ ها رها کردند به دستور ناشنیده از صاحبشان که نا پیدا بود.

من و پدر و مادرم بی آنکه هم دیگر را درک کنیم.

و همان یک ذره نور مخوف هم رها شد . مطلق شد.شب نبود ولی رنگی وجود نداشت.

اتاق من کنار مال خواهرم است.

هر سه به آن سمت باز گشتیم.

از در نیمه باز اتاقم چیزی مرطوب می وزید. ولی باد نبود.بامزه ای مثل خلإ در کامم جایی خارج از من.

خواهرم در را که باز کرد گویی از دنیایی دیگر  بیرونش کشیدیم.دستش را گرفتیم.

...هم دیگر را بغل کرده بودیم.

اطراف ما نه زمان وجود داشت و مکان. نورنبود یا تاریکی.

گویی در تمام عمرمان این لحظه ی بی طول جاری بود بی آنکه حرکتی کند.

... و گویی من همه ی مردمم بی آنکه همراهی وجود داشته باشد.بی آنکه حتی راهی وجود داشته باشد.

هیچ نیست وجودی زنده حتی و این کابوس بیداری است که همچون سیاه چاله ای مارا کم کم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 4 بعد از ظهر توسط علی فولاد |

خوشبختی رو برام تعریف کن . می تونی؟

یه آدم خوشبخت بهم معرفی کن.می شناسی؟

کسی گفته که خوشبخته ؟ شنیدی؟

ولی حتماً فکر کردی خوشبختی چی می تونه باشه؟

ولی متأسفم ، به هیچ جوابی نرسیدی.

من بهت می گم :

"جوگی ها[1]عقیده دارندخوشبختی نام چیزیست که اصلاً بوجود نیامده وجزدراوهام بیچارگان ونادانان نمی تواند جایی پیدا کند. اشخاص درنفس خودبرحسب ظرفیت خویش،مؤثرمی توانندباشند"

حالا می خوام درست دقت کنی واگر نظر من روقبول کردی بهش اعتقادداشته باش.

همین حالا دوباره فکر کن : سن تو 15 ، 18 ، 35 و یا هرچیز دیگری باشه ، اول برگرد به گذشته. بارها و بارها انتخاب هایی کردی و این انتخاب برای بهتر شدن بوده،سعی کردی همیشه خوب روازبد جدا کنی حالا درباره این جدا کردن ها فکرکن درباره اون ها تک تک فکر کن بگذار یکی یکی به ذهنت بیان مهم نیست چقدرطول می کشه. ولی بهشون فکر کن.حالا انتخاب هات روتغییر بده چیزی رو که ردکردی انتخاب کن و عواقب اون رو دنبال کن و همینجور به یک یک اون انتخاب ها توجه کن (میخوام دقت کنی، یک به یک...)

چه وضعی پیش اومد در کل زندگیت چه تغییر عظیمی ایجاد شد ودر شخصیت تو. مسلماً تو همونی که هستی یا شاید تغییر می شدی به یکی از دور و بری هات  و همینطور اون ها و در همه این انسان ها یه آدم خوشبخت وجود نداره (این نظر رو رد نکن واقع بین باش).

نمی گم تودربند یه قدرت مافوقی نه تودرانتخاب آزادی ومحدودیتی وجود نداره.

تو نمی تونی یه آدم خوشبخت پیدا کنی(خوشبخت در مفهومی که تو به صورت ناخودآگاه در ذهنت درک می کنی).

تو هر چیزی رو بخوای بدست بیاری چیز دیگه ای رو از دست میدی.



[1] فرقه ای از مذاهب آستیک(یگانه پرستان هندو) که اصول آن مبتنی بر آداب ریاضت وورزش بدنی است.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 5 بعد از ظهر توسط علی فولاد |

تو را هوای رفتنی نبود

                        با گام های تاریک

تا سرخوردگی را

             دمی کور باشی به ظلمت       

از حفره به چاه هایت می کشیدی

صدق گوی فریبت

                   بر خویشتن و

                 راهت:   

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 1 قبل از ظهر توسط علی فولاد |